تبليغاتX
saatekhamoshi

ّهیبت کثافت زندگی رهایم نمیکند!
وجود ناگزیر لحظه های ساکن زندگی،که گویی هرگز امید گذشتشان نیست
رهایم نمیکند

میگویند لحظات میگذرند!
اما برای من زمان ایستاده
امروز،فردا و حتی دیروز،
                              دیگر معنایی ندارد

آری،زندگی که درآلوده ترین لحظه اش متوقف شده،
و گویی از این سیاهی گریزی نیست...

فریاد میزنم :رهایم کن!
زندگی آرام پاسخ میگوید:تو مرا رها کن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 22:44  توسط شیما | 

 
  
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 19:20  توسط شیما | 
 
ابر بارنده ببار

ماه تابنده بتاب

آخر اي پرده نشين، از پي پرده بر آي
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 19:18  توسط شیما | 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 19:17  توسط شیما | 

آری دیوانه ام!
و فقط تو می دانی که از چه رو دیوانه ام...

چرخ بر هم زنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 16:8  توسط شیما | 

 برويم، جاده پيش روي ماست
امن است، من آن را آزموده ام
کاغذها را بگذار که نانوشته بمانند و کتاب ها را ناخوانده رها کن
من خود را به تو واگذار ميکنم و تو خود را به من
و تا آنجا که زنده ایم در بازتاب سحرانگيز و آشناي آفتاب
اين جاده را تا به انتها خواهيم رفت

بوي بنفش هاي بهاران در زير برف و خاك تب آلود در حسرت باران و چشمان جوي پر از آب بر خشكسال سينه ی من. اين اشك گرم چون نم باران ها و من در كنار آينه مي گريم و از پشت اشك عكس تو مي لرزد در قاب كهنه اي كه به ديوار است. گويي صداي پاي تو نزديك است پيموده سنگفرش خيابان را و آورده از دور  بوي بنفشه هاي دستچین را ...تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 13:4  توسط شیما |